خرید بک لینک

سعی کردم که بمانی و تو بریدی...

کارمان را به درد و رنج کشیدی

میوه کال غزل بودم و از بخت بدم تو مرا از آن شاخه نچیدی...

فرق خر مهره و گوهر تو نفهمیدی

رفتی و جنس پا خورده بازار خریدی

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

روزی می رسد که من نیستم و تو می کشی از ته دل آه شدیدی...

بعد نوشت:نخواستم آخرش زیادی دراماتیک تموم بشه،منظورم این متنه

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 11:55

من، خودم پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۸، در تاریکی بی معنای وجودبدنبال نور دست بر همه چیز میکشیماما یقین دارم در این منشور نوری نیست...پی نوشت:این متنی که نوشتم رو خیلی خیلی دوس دارم، احساس میکنم خود همه چیز خودم هستم تو این متن.دوس دارم رو سنگ قبرم هم اینو بنویسندی روزی وصیت خواهم کرد که این کارو برام بکنند....

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:21

من، خودم یکشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۱، ... و ما انسان را در سختی آفریدیم...و ما خودمون انتخاب کردیم که به این دنیا وارد بشیمبه این دنیا که مثه ی باشگاه ورزشی میمونه و تمریناتش سخت و درد ناکهما خودمون جسم،قد، جنسیت،قیافه و حتی اسممون رو انتخاب کردیم و از خدا درخواست کردیم که مایلیم و حاظریم با همه شرایط پا به این دنیا بگذاریم....ما خودمون انتخاب کردیم که با چه کسانی در این دنیا آشنا بشیم و عاشق چه کسی بشیم!!! و.... آره ما خودمون همه ماجراهایی که تو این زندگیمون داره برامون اتفاق می افته، انتخاب کردیماما مساله اینجاست خدا گفت بنده من، من همه چیز رو از ذهن و حافظه ات پاک خواهم کرد و تو هیچ درکی از اینجایی که هستی نخواهی داشت، و ما باز با اصرار و پررویی تمام گفتیم نه خدا!!! من میتونم از پس دنیا بر بیام حتی اگر منو که الان روح هستم و درک کاملی از خلقت دارم رو در درون جسمی سنگین و آسیب پذیر وارد کنی و همه درک ها و تکاملات روحیم رو ازم بگیری، باز هم در دنیا رشد خواهم کرد و به درک اولیه کامل از خلقت خواهم رسید و.... و ما هی با خدا سر این موضوع بحث کردیم و بلاخره خداوند فرمود "...و ما انسان را در سختی آفریدیم"، "... ما انسان را در خسران آفریدیم..."ما دانسته آمده ایم به اینجا، اما هنوز هیچ نمیدانیمهمواره از سختی ها مینالیم و ناراحتیمحتی خدا رو هم فراموش کردیم.گم گشته خویش شده ایمخدا من یادم نیست وقتی روح بودم چه حرفهایی زدمولی آیا گفتم که اگر زیادی سخت بود و خواستم انصراف بدم از این زندگی، کمکم میکنی؟؟؟ این تبصره رو ازت خواستم؟؟؟هنوز نمیخوام انصراف بدم، ولی به بزرگیت قسمت می دهمگاهی زندگی خیلی سخت میشه...کمکم کن.من به تک تک کلماتی که الان ن

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:21

من، خودم یکشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۱،

مشکل من، تو

اینه

زیادی که عاشق بشیم، به یقین خودمون رو گم خواهیم کرد

و بعد کسی یا چیزی رو باید پیدا کنیم

همش دنبالش میگردیم

ما گم شده خویشتنیم و از هیچ چیز هیچ ندانیم

گم گشته خویش هستیم و باز گویم

در این منشور نوری نیست...

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:21

به نظرم ما خیلی قبل تر انتخاب هامونو کردیمالان شاید فقط میخواهیم علتش، یا عواقبش رو تجربه کنیممن میدونم، خیلی واضحه برام که تو این دنیا و این زندگی ی آدم رو دو بار نمیتونی پیدا کنینه تو همونی و نه منما برای همیشه گم شدیم و تکرار نخواهیم شد. شاید خیلی قبلتر که انتخابهامون رو میکردیمانتخاب بدی کردیم و الان کم کم بایدپی ببریم که چرا نباید ما کنار هم میموندیمشرایط کمی سخته ولی خب باید فهمید.بعد نوشت: ی ادم رو نمیتونی دو بار پیدا حتی تو خودش، این خیلی غم انگیزهبعد نوشت2: دلم یک پایان خوب از این زندگی میخواد، خدا چجوری میتونم از این چیزی که منو توش قرار دادی انصراف بدم؟؟؟ چجوری؟؟؟

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:09

آدمها گاهی اوقات خیلی برامون آشنا میشن ی جوری که حس می کنی تکراری شدن از بس که آشنا بنظر میان نمی دونم....

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:09

یعنی الان آسمون چشمات، آئینه کی شده!؟؟؟ پی نوشت: راستش اینارو همه رو خودم میدونم

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:09

وقتی پاتو میکنی تو ی کفش و باهاش راه میری شکل کفش عوض میشه شکل قلبها هم همینطور حالا بشین درستش کن.....

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 9:25

وقتی باور کنی که دیگه نمیتونی یکی دیگرو

مثه اون دوس بداری

روحت با جسمت هرگز یکی نمیشه

همیشه ی جای کار خواهد لنگید

همیشه دنبال ی جوابی

که از خدا بگیری

خدایی که هنوز به تو فرصت داده زنده بمونی

افسوس تا زنده ای جوابی هم در کار نخواهد بود...

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 9:25

شبهایم بی پایان است به مانند زخمهایم...

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 9:25

تو حتی ی ذره هم آدم نبودی، حتی ی ذره، در عجبم هنوزتا حالا فکر کردی به این موضوع؟همه اون روزها رو مرور کن... ی ذره آدم میبودی و حرف راست میزدی، الان زندگیها بوی گند نمیداد. حالا خودت بگو میشه تو رو آدم یا انسان خطابت کرد؟به نظر من که نهتو ی موجود وابسه، ناقص،دروغگو و فرصت طلب بودیاونم چی!!! وابسته کثافات و لجن!! به عمرم آدمی به دروغگویی تو ندیدماز حرفام ناراحت نشید، به دلم میاد، میخواد، و منم میگممریض شدم لعنتیااااااا تب دارم

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 19:13

صفحه بندی